تبليغاتX
فرزام نامه

فرزام نامه

وبلاگ سیاسی، اجتماعی، ادبی، بی ادبی به سبک جدی و غیرجدی

واقعا" که بی اخلاقی در این بلاد غوغا می کند. ما یک سری خاطرات گفتیم که آن همه آموزندگی و نکات ظریف داشت (!)، دقیقا" همان قسمت که به شکل *!#!* بود و ما مدعی شدیم غیراخلاقی است تبدیل شد به ترانه های درخواستی. با توجه به درخواستهای مکرر بینندگان و شنوندگان و خوانندگان ما بخش دوم خاطرات غیر اخلاقی را تعریف می کنیم:

 

1-      $^&*&)*((^^%$##@ به معنای اینکه : نم چیه راک ریغ یقالخا مدرکن. حالا خودتان سعی کنید بفهمید داستان چیست! به برندگان چند عدد سکه جایزه داده می شود.

2-      رفته بودیم جهت کرایه جت اسکی و چتر سواری(!) به سواحل شهر ممنوعه. آنها هم بعد از طی مراحل پیچیده اداری و اخذ تعهد محضری مبنی بر اینکه اگر بمیرید به ما ربطی ندارد اما اگر یک خط روی وسایل ما بیفتد پوستتان را می کنیم، یک عدد قبض رسید به ما دادند و ما را به قسمت اجرائیات راهنمایی فرمودند.

در قسمت اجراییات ما برایمان سوال ایجاد شد که چگونه با یک قبض می توانیم از دو وسیله تفریحی نسبتا" غیراخلاقی استفاده کنیم. جناب مسوول اجراییات سوال فرمودند که آیا ما بالاخره جت اسکی گرفته ایم یا چتر؟ ما هم عرض کردیم : both یعنی اینکه هردوتاش بالام جان!

ایشان که ظاهرا" تسلط بی پایانی به علم انگلیسی داشتند فرمودند این (اشاره به جت اسکی) در زبان شما شاید به آن بگویند: boat یعنی قایق! در حالیکه به زبان بین المللی به آن می گویند جت اسکی!

در اینجا بود که ما انگشت حیرت به دهان، گفتیم: نه بابا؟ جدا"؟! (این را به همان زبان بین المللی گفتیم! – اشاره به اینکه ما کلمات زیادی را بلدیم). و بعد از اینکه فکر کردیم به اندازه کافی طرف را مسخره نموده ایم اعلام کردیم که منظور ما از both همان both به معنای هر دو می باشد نه boat . و اینجا بود که قسمت تراژدی شروع شد. یعنی فرد مربوطه اصرار داشت که خیر boat  یا both یا هر کوفت دیگری یعنی قایق و این قایق نیست بلکه جت اسکی است و شما انگلیسی بلد نیستید. خلاصه از ما از اصرار و از استاد به حق زبان، انکار.

به جایی رسیدیم که واقعا" به غیر از چند عدد لگد یا مشت یا حداقل چند تا فحش دیپلم به بالا هیچ چیز دیگری کارساز نبود. در این لحظه ما در مقابل انتخاب سخت و سرنوشت سازی قرار گرفتیم:

 

1-      چند تا فحش بدهیم که جناب استاد اجرائیات مسلط به زبان، در عمرش نشنیده باشد و آنها را هم با قایق و کشتی و چیزهای دیگر اشتباه بگیرد.

2-      طرف را بی هوا هُل بدهیم که نقش بر زمین شود و بعد هم فرار کنیم (چون هر چند معنای both را نمی دانست اما انصافا" ورزشکار خوبی بود).

3-      به فرهنگ چندهزار ساله خودمان وفادار بمانیم و در مقام نماینده ایرانیها بودن، از خیر ماجرا بگذریم و عطای both را به لقای boat ببخشیم.

 

حالا شما تصور می کنید ما چه کار کردیم؟

ادامه داستان را در بخش بعدی بخوانید! (در اینجا یک موزیک هیجان انگیز هم به انتخاب خودتان پخش کنید)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 21:28  توسط فرزام  | 

احمدی نژاد: آمریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و با استدلال حرف می زنم - جراید

 

از این گفتار چه نتیجه ای می گیریم؟

1-      آدمهایی که بدون استدلال حرف می زنند مهندس نیستند.

2-      مهندسانی که بدون استدلال حرف می زنند آدم نیستند.

3-      سقراط باید برود جلو بوق بزند.

4-      مهندس! چرا بنزین تموم شد؟ (به صورت ریتمیک)

5-      آمریکا به ایران حمله نمی کند.

 

سارکوزی و فرانسه این روزها مدعی اول تشدید تحریمها علیه ایران هستند – جراید

 

از این خبر چه نتیجه ای می گیریم؟

1-      سارکوزی آدم است ولی مهندس نیست.

2-      سارکوزی مهندس هست ولی آدم نیست.

3-      سارکوزی و بوش نه آدمند نه مهندس.

4-      سارکوزی و بوش هر دو با پارتی بازی مهندس شده اند.

5-      آمریکا به ایران حمله نمی کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:34  توسط فرزام  | 

من برگشتم. این بازگشت در عرصه وبلاگ و وبلاگ نویسی و طنزپردازی و چرندسرایی و خیلی عرصه های دیگر دارای اهمیت ویژه ای است. چرا؟ عرض می کنم:

 

1-      بنده از یک سفر هوایی سالم و زنده بیرون آمده ام. این را هر بار که سوار هواپیما می شوم و ایضا" موفق می شوم پیاده هم بشوم به خودم یادآوری می کنم. چون چند نوع مرگ را اصلا" دوست ندارم: مرگ در هوا، مرگ در داخل آب به دلیل خفگی و مرگ در آتش. از عناصر چهارگانه فقط می ماند خاک. (قابل توجه عزراییل)

2-      در این مدت از کلیه اخبار و اطلاعات مملکتی و ایالتی و ولایتی و لاریجانی و ... دور بودم. این تجربه گاه و بیگاه بسیار به دردبخور است. چون می فهمی آب از آب تکان نخورده است. با محل کار هم که تماس می گیری می فهمی هیچ اتفاقی نیفتاده. دنیا هم به روال خود جاری است. دوستان و آشنایان هم به ایضا". رفتن ما از این دنیا هم عینا" همینطور است. مولوی در این رابطه تفسیر جالبی دارد که خودتان بروید بخوانید سوادتان زیاد شود.

3-      چند اتفاق نسبتا" جالب افتاد که نقل می کنم. باشد که بعدها سفرنامه ای به سیاق بزرگان منتشر کنم!

 

-          در فرودگاه امام بودیم. پرواز با قریب 2 ساعت تاخیر. خیلی باکلاس داشتیم تابلوهای اطلاعات پرواز را مرور می کردیم که یکدفعه یک آقای متشخصی از پرسنل پرواز آمد داخل ترانزیت و داد زد: پرواز فلای! فلای ایر! جا نمونید! ... یاد ترمینال قدیر ژانگولر به خیر.

-          در جایی که بودیم که خیر سرش مملکت نسبتا" پیشرفته ای هم هست و همین دم گوش ما هم هست، نمی شد به سایتهایی مثل بلاگفا و ... دسترسی پیدا کرد. فیلتر بودند. چرا؟ نمی دانم.

-          خیلی باعث افتخار بود که در یک بلاد غریبه همه ما را به یک اسم صدا می زدند. یعنی به همه ما می گفتند: احمدی نژاد. به این می گویند حرمت رای یک ملت.

-          به لطف بعضیها که نسبت به بعضی شهرها آلرژی دارند ما نمی توانیم به آن شهرهای ممنوعه (!) مستقیما" سفر کنیم. لذا شرکتهای هواپیمایی یک کلاه نسبتا" جالبی به سر همان بعضیها می گذارند و سر راه ابتدا به یک شهر دیگر پرواز می کنند و بعد از یک توقف نیم ساعته و باز و بسته کردن کمربند ایمنی مسافران، به سمت همان مقصد ممنوعه حرکت می کنند.

-          $$@@!!$^^&**$#@!%^**%**)$#@! (این قسمت از خاطرات غیراخلاقی بود سانسور شد)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:17  توسط فرزام  | 

من یک هفته نیستم!

این رو از این بابت گفتم که فکر نکنید کم آوردم. چون کم نیاوردم!

بعد از بازگشت به امید خدا پست بارون خواهم کرد...

فعلا"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:17  توسط فرزام  | 

اینجا میدان جنگ نیست. هر چند انگار بمب افتاده. کسی کسی را نکشته یا کتک نزده. هر چند همه چیز به هم ریخته. زلزله هم نیامده. هر چند هیچ چیز سر جای طبیعی خودش نیست. اینکه جوراب و دمپایی و کیف و کتاب و جزوه روی فرش و موکت به همزیستی مسالمت آمیزی مشغولند و مجبور، اینکه یک سری CD لای کتابها گیر افتاده اند، اینکه لباسها روی میز یا صندلی هستند، اینکه وضع تختخواب به صحنه دعوا و درگیری و شاید هم چیزهای دیگری شباهت دارد، همه و همه هیچ ربطی نه به جنگ دارند نه صحنه زد و خورد.

اینجا اتاق من است! همه اینها هم شاهکارهای خودم هستند (خواهش می کنم. قابلی ندارد). بسیار پیش می آید که از خودم می پرسم چرا جورابم روی کیف است؟ و چرا سیم موس (همان موشواره) یک جایی گیر می کند؟ چرا یک چکش روی کفش من است؟ و اصلا" چرا کفشم داخل اتاق است؟ و چرا و چرا و چرا و ...؟ البته در گذشته های دور، دیگران چنین سوالاتی از من می پرسیدند. اما حالا یا آنها از خیر جواب گذشته اند یا اینکه من قبول مسوولیت کرده ام و خودم از خودم می پرسم. حالا بماند که جوابی هم نمی دهم و اقدامی هم نمی کنم. اما حسنش این است که آدم با خودش رودربایستی ندارد.

خواهر بزرگترم اصطلاحی دارد که در خط اول به عاریت گرفتم: کی اینجا بمب انداخته؟ ... اگر پیدا کردید به من هم بگویید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 16:25  توسط فرزام  | 

از طعنه رقیب نگردد عیار من                                   چون زر اگر برند مرا در دهان گاز

صوفی که بی تو توبه زمی کرده بود دوش                  بشکست عهد چون درمیخانه دید باز

 

در باب معنی و تفسیر اشعار بالا کدام گزینه صحیح تر است؟

 

1-      هر چقدر هم از ما انتقاد کنند ککمان هم نمی گزد حتی ممکن است منتقدان را گاز بگیریم.

2-      صوفیا لورن هم توبه کرد ای خائنین به مملکت! شما کی توبه می کنید؟ گازتان می گیریم ها!

3-      در میخانه بازه، حیای رقیبان کجا رفته؟

4-      در مباحث رقابتی هر کسی رقیبش را گاز بگیرد با دهان باز به میخانه می برندش و مجبورش می کنند توبه کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:35  توسط فرزام  |